|
سلام مدت هاست که ننوشته ام و مدت هاست که کسی علت ننوشتنم را جویا نشده است ... شاید من هم برای بازار گرمی باید مطلبی با عنوان تعطیلی وبلاگم می نوشتم تا چشمتان می دید که من دیگر نمی نویسم و مثل خیلی از وبلاگ هایی که نمونه اش کم نیست آه و فغان سر می دادید که نه ! نکن و بنویس و ...! و نویسنده هم بادی به گلو می انداخت که خب ! حتما آن قدر خوب می نوشتم که اگر دیگر ننویسم هوادارانم دق می کنند و می میرند ! ولی من این کار را نکردم و گذاشتم که گذر زمان شاید دوباره مرا به این کوچه بکشاند و من مست از باده محبت دوستانم بار دیگر قلم به دست گیرم و بنویسم... ولی افسوس و صد افسوس که دیگر به انتهای کوچه رندان رسیده ام و از قرار معلوم کوچه هم بن بست بوده است ... پس تا دیر نشده برگردید که من در انتهای همین کوچه می مانم شاید روزی کسی سراغی از دختری گرفت که دیگر به انتهای مسیرش رسیده است ... نام وبلاگم را هم می گذارم "بن بست رندان " ! + نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 23:6 توسط نیروانا |
من ديگر بزرگ شده ام ! آن قدر با دوران كودكيم فرق كرده ام كه ديگر مرا كودك ننامي ...آن قدر بزرگ شده ام كه از زندگي بيزار شده باشم و ان قدر بزرگ شده ام كه نتوانم انسان هاي دوروبرم را تحمل كنم.به من حق بده ! من ديگر بچه نيستم كه بتوانم با زبان شيرين كودكي وارد دنياي پاك و بزرگ كودكي ديگر شوم.دنياي انسان هاي دوروبرم مثل دنياي همه بزرگترها پر از نيرنگ و فريب است و من ترجيح مي دهم دنياي هزاران رنگم را با كسي ديگر شريك نشوم! من بزرگ شده ام ، چون دلم نمي خواهد مثل كودكي هايم چادر سر كنم و مادر شوم ، ديگر نمي توانم با شريك شدن اسباب بازي هاي محبوبم با ديگري دلش را به دست بياورم.ديگر نمي توانم جدايي از دوستانم را تحمل كنم چون آن موقع ها وقتي مادرم اجازه نمي داد با دوستانم بازي كنم آن قدر گريه مي كردم تا راضي مي شد.اما من ديگر بزرگ شده ام ، چرا و كجا گريه كنم ؟! تمام بغض هايم را مثل هميشه فرو مي خورم ، به اندازه دنيا بزرگ شده اند و روي دلم سنگيني مي كنند.مي ترسم ديگر طاقت نياورم و روزي به اندازه تمام كودكي هايم اشك بريزم ...ان وقت ديگر من بچه نيستم تا با شكلات يا اسباب بازي تازه لبخند بزنم !آخر من ديگر بزرگ شده ام ...! + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 10:30 توسط نیروانا |
باز هم دهه فجری دیگر و باز هم بزرگنمایی حماسه ای که خیلی بزرگ بود ولی منظوری غیر از آن چه که امروزه به آن پرداخته می شود داشت . تقریبا سی سال از آن روز می گذرد و من هم مثل خیلی های دیگر تنها از طریق تصاویر تلویزیونی و خاطرات بزرگترها با این انقلاب آشنا شده ام. من در دوران حکومت رژیم سابق نبوده ام ولی به کمی و کاستی های آن واقفم.می دانم که هر حکومتی ضعف هایی و نقاط قوتی دارد و حکومتی پیروز است که بر ضعف هایش سرپوش بگذارد و نقاط قوتش را چندین برابر به مردم عامی بنماید و حکومت ما با زشت جلوه دادن حکومت قبلی سعی دارد مردم را تحت تاثیر قرار دهد. مردم ما با نثار خون های جوانان خود که با ارزش ترین داراییشان محسوب می شد نهالی را کاشتند که در همان سال های آغازین خشکید ولی با اصرار و باز هم نثار خون های فراوان در جنگی که نمی دانم چرا و چگونه تحمیل شد و چرا در دوران حکومت قبلی از این تحمیل ها نبود سعی کردند باز هم این نهال را سرپا نگه دارند ولی نمی دانند دیگر چیزی از این نهال باقی نمانده است. ما انقلاب کردیم تا شاه نداشته باشیم ولی امروزه با اسمی به جز اسم شاه بر ما حکومت می شود و ما خوشحالیم که دیگر کسی به ما زور نمی گوید ٬ آمریکاییها دیگر آشکارا در امور کشورمان دخالت نمی کنند٬روستاهایمان بعد از گذشت سی سال دارند برق دار می شوند٬ همه خانه ها تلفن دارند و نفت به سر سفره مردم آورده شده است !!! ما انقلاب کردیم تا به خواسته هایمان برسیم ولی فقط عده ای را به خواسته هایشان رساندیم و خودمان با فداکاری شاهد پر شدن جیب های کسانی شدیم که حتی از دور هم شاهد پرپرشدن و مشقت های این مردم مظلوم برای این انقلاب نبودند... ما هنوز هم خدا را برای نعمت بزرگ آزادی شاکریم و خوشحالیم که خودمان حکومت می کنیم و تمام مشکلات و سختی ها را به گردن رژیم سابق و دشمنان مرئی و نامرئی انقلاب می اندازیم و هنوز هم با شور هر چه تمامتر در مراسم دهه فجر و راهپیمایی بیست و دوم بهمن شرکت می کنیم...! + نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 9:37 توسط نیروانا |
اين چه داغي است كه بعد از گذشت اين همه سال هنوز هم جگرسوز مي نمايد ؟ اين چه ننگي است كه خاندان بني اميه را چنان بي ارزش نمود كه بعد از آن هرگز رنگ آرامش به خود نديد ؟و اين چه روزي است كه همه كساني كه حسين (ع) را مي شناسند حداقل ادعاي اين را دارند كه اگر در روز عاشورا در كربلا حضور مي يافتند با تمام وجود از جان مولايشان دفاع مي كردند ... آفتاب كم كم رنگ مي بازد ، گويا شرمش مي آيد آفتابي درخشان تر از خود را بر سر نيزه ببيند ...شرافتمندترين انسان روي زمين ،اينجا ،با تمام وجود جنگيد و نسل بشر را براي هميشه مديون خود ساخت...حتي اگر يك مسلمان واقعي بعد از حسين وجود داشته باشد آن هم از صدقه سر حسين (ع) است .. اينجا ديگر چيزي از حيات باقي نمانده است ...نخلستان هاي ويران ، خيمه هاي سوخته و اجساد روي هم ريخته اي كه لحظاتي پيش دلاورانه مي جنگيدند ...فقط زمين است كه شاهد و ناظر هتك حرمت خاندان نبوي است .شايد تكان دهنده ترين صحنه اي كه زمين براي هميشه در ذهن خواهد داشت روز عاشوراي كربلاست چون از آن روز ، هر روز عاشورا و همه جا كربلاست ... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 19:36 توسط نیروانا |
امروز داشتم نگاهی به نوشته های قدیمی ام می انداختم که این دو بیتی از عطار نظرم را جلب کرد...واقعا زیباست ... به جز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمی دانم که شادی در همه عالم از این خوشتر نمی دانم چنان اندر ره عشق تو از پای آمدم تا سر چنان بی پا و سر گشتم که پای از سر نمی دانم... + نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 10:31 توسط نیروانا |
اين روزها همه عوض شده اند ! همه نا اميدند و تا مي بينندت ياد گرفتاري ها و بدبختي هايشان مي افتند ! اين سرماخوردگي لعنتي هم كه گريبان همه را مي گيرد و من كه هر چه تلاش كردم موفق نشدم گرفتار نشوم! البته من تمام تلاشم را به كار مي برم تا به خاطر اين مريضي لعنتي كه تمام بدنت را كرخت مي كند و هي دلت مي خواهد جاي نرمي پيدا كني و چرت بزني از كارهايي كه بايد انجام دهم عقب نمانم .نمي دانم چقدر موفق شده ام ولي حداقل اين بوده كه كلاس هايم را تعطيل نكرده و در اين سرماي طاقت فرسا اين همه راه را تا دانشگاه مي روم و برمي گردم .فكر مي كنم اين هم خودش خيلي است ! البته اين رفت وآمد تبعاتي هم دارد و من روز به روز ضعيف تر و مريض تر مي شوم! جالب است كه دوستان دوروبرم هم چه آن هايي كه گرفتار اين بيماري شده اند و چه نشده اند هر يك در وضع نابساماني به سر مي برند! يكي عاشق شده است و به مراد دلش نخواهد رسيد ،يكي از اين كه زياد تحويلش مي گيري و احوالش را مي پرسي ناراحت است و دلش مي خواهد تنها باشد ،يكي از اين كه وقت نمي كني هر روز حالش را از مسافتي دور بپرسي گله مند است و متهم به بيوفاييت مي كند و يكي ساعت ها از مشكلاتش برايت سخن مي گويدو یکی در فراق یار حال و حوصله چندانی نداردو ... و من مانده ام كه چگونه مي شود دل همه اين دوستان را به دست آورد ! چه به سر اين همه جوان آمده است كه در اوج جواني زندگيشان فقط نفس كشيدن و غصه خوردن است ؟! البته خود من هم دست كمي از اين جوانان ندارم! بالاخره من هم دوست همين دوستانم ولي چگونه مي شود به دوستاني كه به كمك احتياج دارند كمك كرد و بي خيال دوستاني شد كه نيازي به كمكت ندارند ! من تمام سعيم را مي كنم ! هر چند اين نقاب روي صورتم خيلي اذيتم مي كند و مرا چيزي نشان مي دهد كه نيستم ،براي خيلي ها خيلي نگران و براي خيلي ها خيلي بي تفاوت ... باور كنيد مجبورم. هر چند خيلي سخت مي گذرد و خيلي با خودم كلنجار رفته ام تا اين تصميم را بگيرم ولي دوستاني كه به كمك احتياج دارند مرا متبسم و شاد خواهند ديد و دوستاني كه دلشان نمي خواهد من نگرانشان باشم مرا بي تفاوت خواهند ديد ...اين نقشه اي است كه در ذهنم ريخته شده و مي خواهم به مرحله عمل برسانمش ! اصلا هم مهم نيست كه من ذره ذره از درون نابود مي شوم ! آخر ما انسان ها فقط ظاهر هم را مي بينيم . بگذاريد هر كس آن طور كه دلش مي خواهد من را ببيند هر چند آن من٬ من نيستم ! + نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386 12:7 توسط نیروانا |
آسمان تاريك تاريك است . محض رضاي خدا حتي يك ستاره هم در اين آسمان سو سو نمي زند و ماه هم معلوم نيست كجا سرگرم عشوه گري و طنازي است ! آسمان گرفته و تاريك پاييزي امشب شبيه روزگار من است با يك تفاوت ...فردا آسمان ، طلوع دوباره خورشيد را خواهد ديد ولي معلوم نيست خورشيد من كي از مشرق شادي ها طلوع خواهد كرد ! مگر من از شما چه خواسته بودم ؟! چه شد ؟!دوستي هايتان همين بود ؟ تا وقتي شاد بودم و شادتان مي كردم دوستتان بودم و اكنون غريبه اي كه گدايي محبت و توجه مي كند ؟! مگر جز اين بود كه من عاشق خدا و بندگانش بودم ؟ مگر جز اين بود كه همه تان فرشته اي پاك و معصوم در ذهن شلوغ و پوياي من بوديد ؟! به همين راحتي دوستتان را در اين شب تاريك حتي بدون فانوسي رها كرديد ؟آخر معرفت و انسانيتتان كجا رفته است ؟!همين كه غمگينم ديديد مثل جذامي ها از من رميديد مبادا مجبور شويد لحظه اي از شادي هايتان دست بكشيد و مبادا مثل من افسرده شويد ... ديگر نه از شما و نه از خالق شما كه برتر از او كسي نيست هيچ انتظاري ندارم ...ديگر قلبم براي محبت و دوست داشتن شما نمي تپد ... من دلم را همين امشب در اين تاريكي در گوشه اي به خاك خواهم سپرد و فراموش مي كنم كه روزي همه تان را دوست داشته ام...! ديگر مزاحم اوقات با ارزش هيچ كدامتان نمي شوم ...قول مي دهم ... باور كنيد ... با خيال راحت و وجداني آسوده ، نقطه اي سياه را از زندگانيتان پاك كنيد ،براي تمرد اعصاب به مسافرت برويد ،نفسي عميق بكشيد و حرف هاي مرا ناديده انگاريد .اخر به خاطر نقطه اي سياه ، تابلوي باارزشي را دور نمي اندازند... + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 22:6 توسط نیروانا |
همیشه ترجیح می دادم روزهایی که دلم گرفته و حوصله هیچ کاری رو ندارم نیام سراغ وبلاگ نویسی .چون می دونم چیز جالبی از کار در نمی یاد وبعدش هم از نوشتنش پشیمون می شم آخه هیچ کس درک نمی کنه که من مشکلم چیه.از روزانه نویسی هم بدم میاد آخه می شه مثل خاطره نویسی ولی باور کنید امروز مجبورم...! امروز یک روز نسبتا خوب پاییزیه ولی من اصلا ازش لذت نمی برم .از این که مجبورم منتظر باشم تا ساعت ۳.۳۰ شه و برم سر کلاس ٬ از این که این جا پشت کامپیوتر بشینم و چرت و پرت بنویسم و از این که باید به یه مسافرتی برم که اصلا دوست ندارم حالم به هم می خوره ! نمی دونم چرا این جوری شدم .دیگه هیچ چیزی نیست که بتونه منو خوشحال کنه . من از زندگی بیزارم... + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 14:38 توسط نیروانا |
شبي به خلوت من از پي نظاره بيا
توضیح : شعر از مهدی سهیلی است . + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 12:42 توسط نیروانا |
دنبال بهانه ای می گردم برای این که برگردم ... آن قدر رفته ام که نمی دانم می شود برگشت یا نه ... یا بهتر بگویم توانایی برگشتن و روی برگشتن را دارم یا نه ... خسته شده ام ... راهی را در پیش گرفته ام که می دانم به جایی نمی رسد و همچنان با اصرار در این راه قدم بر می دارم غافل از این که شاید دیگر نشود برگشت ... نمی دانم چگونه و با چه بهانه ای می توانم راه رفته را برگردم آخر همین جوری که نمی شود سر کج کرد و برگشت !آخر نمی شود همین جوری و به همین راحتی این راهی را که سالیان سال در پیش گرفته ام و فکر می کردم راه درستی است برگردم...هر چند حالا می گویم که اشتباه کرده ام ولی نمی دانم وقت و توان برگشت را دارم یا نه! من مثل دانشجویی هستم که سر جلسه امتحان راهی را برای حل مسئله در پیش گرفته ولی اواخر وقت متوجه اشتباه بودن راه می شود و می داند که اگر حلش را خط بزند و راه جدید را در پیش بگیرد مسلما با این وقت به جایی نمی رسد و ممکن است حتی امیدی که برای نمره ای هر چند ناچیز از استاد داشته را نیز از دست بدهد.ریسک بزرگی است...در ابتدای راهی درست ماندن یا پر کردن برگه با راه حلی هر چند اشتباه که ممکن است به جواب برسد یا نرسد... نمی دانم چه باید کرد ... فقط دلم نمی خواهد دیگر اشتباه کنم ... + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 15:28 توسط نیروانا |
|