چه زندگی پر نشیب و فرازی داشته ام من! فکر میکنم چند جلد کتاب خواهد شد اگر بازی روزگار را برایتان شرح دهم و بگویم چگونه این روزگار مکار و غدار مرا تجاربی آموخته که هم سن و سالانم از داشتن این تجربه محرومند. ولی کسب این تجارب، بهایی گزاف برای من داشته است. به قیمت سال ها خون دل خوردن و از زمین و زمان بیزار شدن ولی سر فرو بردن و دم بر نیاوردن. به بهای عمری که رفته و دیگر برنخواهد گشت و به ارزش اشک هایی که نیمه شب خواب از سر ملکوتیان نیز پرانده است.
من اکنون اینجا هستم، با تجاربی گرانبها و خاطراتی شیرین و تلخ که مرا به گذشته پیوند می دهد و به یادم می آورد که بودم و اکنون که هستم. با یادآوری اتفاقات تلخ گذشته هر چند چهره در هم می کشم ولی به یاد می آورم آسایش نسبی امروزم را مدیون روزگاری هستم که با نامرادی هایش مرا به سمت و سویی سوق داد که برای ادامه سفرم توشه ای مناسب فراهم کردم و با دیدی بازتر به جنگ مشکلات رفتم. شاید تمام این اتفاقات، تقدیری از پیش تعیین شده باشد برای رساندن من به سر منزل مقصود...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 10:6  توسط نیروانا
|
مدت ها بود از سکوت اینجا فاصله گرفته بودم و دلم را به هیاهوی دنیای بیرون سپرده بودم ولی خسته شدم از این همه نامردی و نامرادی...
آرامش و سادگی اینجا در هیچ کجا یافت نمی شود. دلم را شسته ام و بدون هیچ گرد و غباری دوباره برگشته ام شاید باز هم نوشتن مرهمی باشد بر زخم های عمیق درونم و باز مثل همیشه آرامم کند و به آینده امیدوار...
+دلم برای همه دوستان خوبم تنگ شده... می دانید که ما آدم ها گاهی به سرمان می زند که تغییر کنیم ولی غافلیم از اینکه تقدیر چیز دیگری است...
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 15:30  توسط نیروانا
|
دلم از سیم خاردارهای این زندگی زخمی است٬ میله های زندان تنم را فشار می دهند و روحم چون مجرمی محکوم به مرگ در انتظار چوبه داری است که برایم به پا کرده ای. بی قاضی به محکمه رفته ای٬ حکم صادر کرده ای و کسانی را محق دانسته ای که حتی قلبت گواهی بر گناهکار بودنشان می دهد.
می دانی بی گناهی را اسیر میله های خواست های دیگران کرده ای٬ می دانی روز و شب را برایش یکی کرده ای و می دانی حال این روزهایش را. کار من دیگر از نصیحت و اعتراف دروغین گذشته است. استوار پا بر پله های آرامش خواهم گذاشت. خودت راحتم کن...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 9:4  توسط نیروانا
|
تا بحال شده بخواهی به چیزی فکرنکنی و نتوانی؟ شده شب ها از فکرش خواب به چشمانت نیاید؟ شده انقدر از کسی متنفر باشی که حتی نتوانی برای لحظه ای تحملش کنی؟ شده از این دنیا آنقدر خسته شده باشی که دلت بخواهد نباشی ولی باید انقدر منتظر بمانی تا کی خدا دلش به حالت بسوزد و تو را از این دنیا خلاص کند؟ شده بخواهی اطرافیانت را آپدیت کنی و بی ارزشهایش را بیندازی به خاکروبه ذهنت؟ دوست داشتی مجبور نبودی کارهایی را که دوست نداری به خاطر حرف مردم انجام دهی؟ شده از خدابخواهی کسی کاری به کارت نداشته باشد و راحتت بگذارد؟ شده آنقدر نگران باشی که روز خوش نداشته باشی و از همه چیز و همه کس خسته شده باشی؟ این گوشه ای از حال این روزهای منست. مرا ببخشایید و به بی وفایی متهمم نکنید. من هنوز همه تان را دوست دارم. اگر خدا سری به من زد و گشایشی در کار حاصل شد بازهم در خدمت خواهم بود وگرنه شما نیز دوستتان را فراموش کنید٬مثل خدایی که نمی دانم این روزها کجاست و چرا هر چه می گردم نمی یابمش...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 8:10  توسط نیروانا
|
چقدر دلم می گیرد وقتی می بینم کسانی هستند که می دانند من با توجهی کوچک از جانبشان شاد می شوم و می خندم ولی دریغ می کنند. کاش می شد همه برای هم ارزش قائل می شدند و این نسبت های سببی و نسبی دوست داشتن هیچ کس را تحت تاثیر قرار نمی داد. چه خوب بود همه به هم به چشم یک دوست و شایسته محبت نگاه می کردند نه به چشم دشمنی که می خواهد همه چیزشان را غصب کند. کاش بخل در وجود هیچ انسانی نبود.
کاش حداقل می شد وقتی می دیدم کسی لیاقت توجه من را ندارد برای همیشه از قلبم بیرونش می کردم و حرص نمی خوردم. کاش می توانستم بی توجه باشم و برای این جور آدمها ارزشی قائل نباشم. آن وقت از ندیدنشان و بی توجهیشان شاد هم می شدم! چقدر کاش برای گفتن دارم...
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 13:14  توسط نیروانا
|
عید می آید٬ همه چیز نو می شود و دلتنگی های من نیز از نو٬ نو می شوند. امسال سال اشک ها و لبخندهای من بود. نیمه اول شادی و خوشی و وصال محبوب و نیمه دوم اشک و آه و غم. شاید تقابل این لحظه هاست که هیچ گاه این سال را فراموش نخواهم کرد. می دانم اگر این لحظات ناخوشی نبود هیچ گاه لحظات شیرین زندگی اینگونه در خاطرم نمی ماند. دلم می خواهد سال جدید و دهه جدید برای همه بهتر و پربارتر از پارسال باشد. خوشیهایش بیشتر از ناخوشی ها و خنده ها بیشتر از گریه ها باشد. دلم می خواهد کشورم در سال جدید بهتر باشد-هر چند می دانم آرزویی محال است- دلم می خواهد به آرزوهایم برسم و دفتر زندگیم ورقی بخورد و از این راکدی اجباری که روحم را می پوساند به در آیم.
هیچ وقت منتظر عید نبودم و از عید جز دید و بازدیدهای کسل کننده چیزی بخاطر ندارم ولی بازهم آرزو می کنم این عید و این سال برای همه متفاوت باشد. به هر حال آرزو بر جوانان عیب نیست!
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 10:23  توسط نیروانا
|
تا آخر راه هم که بروی
پای آبله خواهم آمد
بی رحمانه روی
سنگلاخ های پستی وبلندی
کشاندیم٬
دیگران بی اعتنا
از رویم گذشتند
تو دست از عناد برنداشتی
و من مصمم تر
هنوز جان در بدن دارم
زندگی...
نمیتوانی از من بگذری !
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 15:56  توسط نیروانا
|
ستاره ها هم مثل انسان ها پیر می شوند و می میرند. آن ها هم آن بالا میان میلیاردها ستاره دیگر به دنیا می آیند٬ بزرگ می شوند و در نهایت میلیونها سال بعد می میرند. شاید آن ستاره ای که از آن بالا به تو چشمک می زند شاهد زندگی هزاران نسل از اجداد تو بوده باشد و تو چه می کنی؟ زندگی کوتاهت را که شاید برای آن ستاره چشم برهم زدنی باشد به بدترین شکل ممکن می گذرانی؟ تا حالا نگاه عاقل اندر سفیه ستاره ها را دیده ای؟! دیده ای چشمک های تمسخرآمیزشان را؟ و تو به جای استفاده از امروز حسرت دیروز و غصه فردا را می خوری! فردایی که شاید از دیدن طلوع و غروب خورشید و لبخند ستاره ها محروم شده باشی. یاد عقیده دوران کودکیم افتادم که سرنوشت انسان ها را گردش ستارگان رقم می زنند. آن ها حتما می دانند فردای ما چگونه خواهد شد و به دست و پایی که ما برای به دست آوردن چیزی که به صلاحمان نیست می زنیم می خندند!
+ نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 13:57  توسط نیروانا
|
تاب نمی آورم دلتنگیت را
دلم خاکستری می شود
به رنگ آسمان چشمانت
وقتی ابریست و
هوای باریدن دارد
آسمان چشمانم
بی اراده می بارد
اشک پرده ای از مه
جلوی چشمانم تصویر می کند
چه خوب است!
دیگر غم چشمانت را نمی بینم!
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 14:39  توسط نیروانا
|
زمان می گذرد. روزها از پی هم روان می شوند٬ بسیاری از خاطرات و افراد رنگ فراموشی می گیرند و از خاطره ها محو می شوند ولی بعضی ها حضور آزاردهنده شان را در ذهنت چنان حک می کنند که توگویی هیچ گاه دست بردار ذهنت نخواهند بود. این افراد مرا به تنهایی ترغیب می کنند. شاید عزیزانم هم نتوانند آرامشی که در تنهایی هست را به من هدیه دهند. دلم آرامش می خواهد. به هر قیمتی...
+ نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389ساعت 16:15  توسط نیروانا
|